تبليغاتX
خاكستر كلمات

خاكستر كلمات

وبلاگ جشنواره: www.rahfestival.blogfa.com

پست الکترونیکی جشنواره: rahfestival@yahoo.com

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط حاتمه

 

 

باز شده

نخی آبی که گره زده بودم به افکارت

 

تولدم پشت در جا مانده است...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط حاتمه|

 

تا صبح برف می بارید......

حال من خوب است اما تو باور نکن... 

 

 

تا صبح،

 بر درخت های اتاقم برف بارید

پشت میز صبحانه

به آدمی که ساخته بودم

نانی که تو رویش مربا مالیده بودی،

                                         می دادم

من امروز ده ساله می شوم وتو

شمع هایی که قول داده بودی

                           نیاورده ای

 

انگشت هایم را روشن می کنم

   ناخن هایم

                 چکه

                     چکه

                  می شود

نگاه تو می وزد،

تولدم مبارک می شود.

                                                        "سید مهدی جلیلی"

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط حاتمه|

 

تصور کن پیامو باز کنی و کلمات روبه روت این باشه:

 

" پس از باران دیگر صدایی نیست..."

 

خدایش بیامرزاد...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط حاتمه

 

این قسمت خصوصی است :

"یادته اون دختر پسره رو تو پارک؟...همون دختره که تو حوض بود؟(اسمش حوضه دیگه؟) که گفتم شبیه...همون که گفتم مارو یادش نمی مونه؟...که گفتی اصلن نمی بینتمون؟..گفتم فکرشم نمی کنن ی بخشی از ی خاطره ای باشن؟...خاطره ی ما...؟

 

یکی هست که هفت سالگی منو یادشه ،ببین :

 "گاهی وقتها تو اینترنت چرخی میزنم , به دنبال هرچیز از گذشته , از اثار قدیمی تا دوستان قدیمی , هر چیز که مرا یاد گذشته بیاندازد ,من هفت سالگیت را به یاد دارم شاعر نیستم ,اما شعرهایت رامیخوانم ."

هم سایه ی کودکی ها...

خودمم نمی تونم توضیح بدم که از خوندن این کامنت چه حسی شدم اونم درست بعد دیدن اون دخترک.

بچگی هام...

هفت سالگی من...

سلام هم سایه.

ـ ببخشید نمی شد جور دیگه ای بگم که هم سایه مونم ببینه -"

 

 

 

 

خسته ام.خیلی..

دلم می خواد ی مدت طولانی بخوابم، خیلی طولانی

به قول "منا یازرلو" : "چهار هزار سال است که تو را دوست می دارم"

دلم ی خواب بی رویا می خواد. شبیه وقتی که قرصای مختلف خواب و با هم می خوری..

راستی من " بال هایم را کجا جا گذاشتم؟"

 

 مجبور نیستم پرواز یاد بگیرم

این جا گیلان است

نقشه را زیر باران می گذارم

شهرها کم کم بزرگ می شوند

همین جا که ایستاده ام

چند روز دیگر

تقریبن می شود

کمی پایین تر از پنجره ی اتاقت

امیدوارم پرده را کنار زده باشی.

 

 

و اما این سپید، بعد مدت ها

خیلی نقد کنید لطفن :

 

رنگ ها ستون هاي جهان اند

فرقي نمي كند

زمين را از كدام ستاره ببيني

حتي در مقاطع نازك ميكروسكوپي

-                                      كاني هاي آبي فراوان اند-     

 

فرقي نمي كند

باران ببارد يا نه

كه رو به رويم نشسته باشي

پرده اي كه تكان مي خورد

صداي توست كه فكر مي كني به سفر

فرقي نمي كند

در اين شهر باشي

هميشه

تكه اي از دريا در گوش ماهي ها باقي مي ماند

كمي از باد

زير پوست گنجشك ها

روزي از درخت

در برگي كه...

( براي پرتقال ها هميشه بهار است)

پاييز قطعن حال مرا مي فهمد

وقتي تو هنوز

عطرش را در كيف پولت

خطوط دست هايش را

لا به لاي سطرهاي پيراهنت

-را از بند برمي داري

           آسماني كه دست هاي مرا...

 

اين بار فرق مي كند اما

تو مي تواني ناصرالدين شاه باشي

ما سه نفر خوش بخت مي شويم

من هميشه كمي از شب را

در جيب هايم نگه مي دارم

كافي است

قدم زنان

به تفنگم بيايي...

 

 

امروز اول فروردین بود...

سال نو مبارک...


* پس نوشت پانوشت بعدن نوشت دوباره نوشت چون دلش خیلی تنگ بود نوشت : چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که دریا هم که باشم دلم برات تنگ میشه...

 راستی با دقت نگا کن اسم پست و فقط خودت دیدی...

منو فقط خودت می بینی انگار...

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 4:4 قبل از ظهر توسط حاتمه|


آخرين مطالب
» جشنواره شعر راح
» تولدم مبارک می شود...
» اردی بهشت می رسد از راه عاقبت...
» دو واره آسمانه دیل پو را بو
» تی خاب رگه ده داس بزن...
» یه گلی هست...
» "مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است..."
» "عشق "اما"ی کوچکی دارد..."
» این آسمان نزدیک / دور است برای من ..
» شاید زمان خوبی نباشد...

Design By : Pichak